بنبست تاکتیکی ترامپ در مناقشه ایران

به گزارش «راهبرد معاصر»؛ واقعیت جنگی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا ماه گذشته در آن اعلام پیروزی کرد، از درون پنتاگون بسیار متفاوت به نظر میآید. باتلاق حاصل از آن، ذخایر نظامی آمریکا را به پایان رسانده، قدرت جمهوری اسلامی ایران را تثبیت کرده و آمریکا را با گزینههای بسیار بدتری نسبت به قبل از شروع درگیری مواجه کرده است.
ایران به شبکهای پراکنده از قایقهای کوچک و بدون سرنشین، مینهای دریایی، موشکهای بالستیک تاکتیکی و پهپادها متکی است
رویکرد واشنگتن، لحنی نارضایتی را میان کسانی که دوران حرفهای خود را صرف مطالعه ارتش ایران و محدودیتهای قدرتنمایی نظامی آمریکا کردهاند، ایجاد کرده است. اعلام پیروزی در حالی که ایران هنوز ایستاده، مسلح است و کنترل آبراهی را که برای آن جنگیدهاید در دست دارد، راهبرد نیست، بلکه آرزویی در پوشش بیانیههای مطبوعاتی فریبنده است.
در قلب این بنبست، دو خواسته وجود دارد که تهران پیوسته و قاطعانه آنها را رد کرده است؛ ایران از آنچه حق حاکمیتی خود برای توسعه برنامه غنیسازی میداند، دست نخواهد کشید و همچنین کنترل خود را بر تنگه هرمز از دست نخواهد داد. این دو نکته، خطوط قرمز ایران قبل از شروع جنگ بودند و اکنون نیز خطوط قرمز آن باقی ماندهاند؛ هیچ چیز این میان تغییر نکرده است.
آنچه واقعاً تغییر کرده، «محاسبات مهمات» است. آمریکا با ارتشی که با توجه به سامانههای تسلیحاتی گرانقیمت و از نظر فناوری پیچیده بود، وارد درگیری شد (ابزارهای دقیقی که طراحی و ساخت آنها سالها طول میکشد) و اکنون با سرعتی مصرف میشوند که تولیدات مجتمعهای نظامی-صنعتی آمریکا به راحتی نمیتواند آنها را جایگزین کند.
علاوهبراین، ایران به شبکهای پراکنده از قایقهای کوچک و بدون سرنشین، مینهای دریایی، موشکهای بالستیک تاکتیکی و پهپادها متکی است. این سلاحها ارزان، ساده و به راحتی قابل تولید انبوه هستند. ایرانیها به فناوری پیشرفته نیاز نداشتند؛ آنها فقط به هجوم گسترده و مداوم داراییهای ارزانتر برای غلبه بر پدافندها و دور زدن آنها نیاز داشتند.
ترامپ به نوبه خود هیچ تمایلی به درک جزئیات نشان نداد و در تجمع جورجیا مقابل هوادارانش ادعا کرد، «ما قابلیتهای نظامی آنها را کاملاً از بین بردهایم. دیگر چیزی باقی نمانده، باور کنید، هیچ چیز». با وجود این، برنامهریزان پنتاگون که همان دادههای میدان نبرد را بررسی میکنند، به نتیجهای کاملاً متفاوت دست یافتهاند و میگویند حملات آمریکا نتیجه متفاوتی به همراه داشته است.
ایران طبق استانداردهای غربی، نیروی دریایی متعارف یا نیروی هوایی مدرنی ندارد و کنترل آن بر تنگه هرمز نه بر اساس ناوشکنها یا اسکادرانهای جنگنده، بلکه بر اساس سامانه انعطافپذیر و پراکنده از قابلیتهای نامتقارن (جنگ چریکی) است. سامانههای ایرانی که در سراسر زمین پراکنده بودند، ضربات را جذب و تقریباً بلافاصله شروع به بازسازی کردند. تحلیلگران دفاعی میگویند ایرانیها خود را با شرایط وفق داده، ذخایر خود را دوباره پر کردهاند و شاید اکنون در موقعیت بهتری نسبت به آغاز درگیری قرار دارند.
تصویر راهبردی با فشارهای سیاسی که تصمیم اولیه را برای جنگ شکل دادند، پیچیدهتر هم میشود. تحلیلگران این تصمیم را بیشتر ناشی از تعهدات رهبران صهیونیستی و اهداکنندگان بانفوذ طرفدار این رژیم (که حمایت آنها در ائتلاف سیاسی ترامپ نقش محوری داشت) توصیف میکنند تا فرصت تاکتیکی. نتیجه، کارزاری نظامی بود که به جای منطق عملیاتی، در راستای خدمت به جدول زمانی سیاسی قرار داشت.
سناتور تیم کین از ویرجینیا، عضو کمیته نیروهای مسلح آمریکا مدیریت درگیری را «مطالعه موردی درباره چگونگی استفاده نکردن از نیروی نظامی» توصیف کرد. توماس ماسی، نماینده کنگره از کنتاکی قبل از شکست اولیه، حتی انتقاد بیشتری کرد و گفت: ما بدون اعلام جنگ، بدون هدف مشخص، بدون راهبرد خروج وارد کارزار شدیم و اکنون قرار است جشن بگیریم، زیرا نیمی از ذخایر موشکی خود را در حالی که ایرانیها هنوز آنجا هستند، استفاده کردهایم.
چشمانداز منطقهای پیچیدگی بیشتری به اوضاع میبخشد؛ عربستان و پادشاهیهای کوچکتر خلیجفارس به شدت از آسیبپذیری خود آگاه هستند. حمله بزرگ ایران به تأسیسات نفتی و نمکزدایی روی زمین میتواند توانایی کشورهای شورای همکاری خلیج فارس را برای حفظ رونق اقتصادی به شدت فلج کند. کشورهای عضو شورای همکاری خلیجفارس هیچ تمایلی به افزایش تنشی که زیرساختهای حیاتی آب آنها را ویران کند، ندارند. آنها در حالی که از مهار ایران حمایت میکنند، خواهان جلوگیری از جنگ منطقهای برای حفظ بقا هستند.
ایران آسیبپذیریهای آمریکا را کاملاً درک و سامانههای نامتقارنی را به طور خاص طراحی کرده است تا با ارزان ترین منابع خود، ارزشمندترین دارایی های آمریکا را نابود کند
آسیبهای راهبردی گستردهتر، بسیار فراتر از خلیج فارس گسترش یافته است؛ این درگیری با وضوح نگرانکنندهای، شکنندگی مدل نظامی آمریکا را آشکار کرده است؛ مدلی که پیچیدگی نظری را بر الزامات عملی نبرد پایدار اولویت میداد. آسیبپذیری زنجیرههای تأمین موشک که مدتها نادیده گرفته میشد، اکنون به عنوان محدودیت اصلی گزینههای آینده آمریکا ظاهر شده است. به گفته مقامها، بازیابی این توانایی مستلزم سالها بازسازی زیرساختهای صنعتی خواهد بود.
واشنگتن متوجه شده ایران آسیبپذیریهای آمریکا را کاملاً درک و سامانههای نامتقارنی را به طور خاص طراحی کرده است تا با ارزان ترین منابع خود، ارزشمندترین دارایی های آمریکا را نابود کند. این عقبگرد موقت نیست، بلکه بحران ساختاری است.
در حال حاضر، به نظر میآید ترامپ بین هزینههای سیاسی اعتراف به قرار گرفتن در بنبست و خطرات نظامی دور دوم حملات که حتی پنتاگون نیز در دستیابی به نتیجه متفاوت تردید دارد، گرفتار شده است. دوره توقف جنگ ضرورتی لجستیکی نیست، بلکه جستوجویی برای توجیه است، راهی برای از سرگیری جنگ بدون نیاز به توضیح کاخ سفید درباره دلیل شکست نخستین تلاش.